تبليغاتX
قندان
سلام به همه ی دوستان امروز میخوام با یه غزل متناسب با این ماه

بااسم "خون خدا"در خدمتتون باشم حتما بخونید!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره لیلة القدر آمد وشوریدگی هایم

 تب شعر و غزل گل كرد و شورنینوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در ، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه های سبزرنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرئیل ومیکائیل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، (مصباح الهدا) ديدم

در اوج کبركو در اوج ریای شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کبریا كوي  ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز" انما" ديدم

هجوم نیزه ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در" اتنا" ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حیدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشید در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبی(ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد" ادرک یا اخا" ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبی شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خونتو تا منظومه‎ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا،خون  خدا،خون  خدا ديدم

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاس در چهارشنبه دوم دی 1388

لينك مطلب

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

***

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

***

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

*****

((از سهراب سپهری))

ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاس در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388

لينك مطلب

 سلام به همه ی دوستای خوبم !تعطیلات خوش گذست؟؟؟امیدوارم که خوش گذشته باشه!

 امروز اومدم تا از همه ی کسایی که منو با نظراتشون

تنها نذاشن تشکر کنم این اپ امروز من تقدیم به همه ی شما!

امیدوارم خوشتون بیاد دوست دارم کامل بخونیدش حتما:

---------------------------------------------------------------------

 

 

 

زخم شب می شد کبود.

 

در بیابانی که من بودم

 

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

 

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

 

ضربه ای بر ضربه می افزود.

 

 

تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا برجای،

 

با خود آوردم ز راهی دور

 

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

 

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

 

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

 

و ببندد راه را بر حملة غولان

 

که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.

 

 

روز و شب ها رفت.

 

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

 

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

 

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

 

لیک پندارم، پس دیوار

 

نقش های تیره می انگیخت

 

و به رنگ دود

 

طرح ها از اهرمن می ریخت.

 

 

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

 

بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:

 

حسرتی با حیرتی آمیخت.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاس در دوشنبه شانزدهم آذر 1388

لينك مطلب

سلام به همه امروز اومدم تا ادرس یه وبلاگ تازه تاسیسو بذارم ازتون

میخوام که اگه تونستین برید پیشش یه سر بزنید روی لینک زیر کلیک کنید:

www.kingof77.blogfa.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم تو نیستی ونمیدانی که  غم نبودنت چقدر بزرگ است..

اسمان تهی از ستاره هایی است که چراغ شب عشاق هستند تمام دستهایی...

که من میشناسم بدون تو پذیرای نسیم هیچ محبتی نمیشوند من به

تو محتاجم نمیتوانم سفرت از ویرانه ی قلبم...

ببینم مثل تمام مرگهایی که به امید رستاخیزند نیز به امید امدنت خواهم ماند

به امید امدنت خواهم ماند به امید روزی خواهم نشست که هیچ چشمی

هیچنگاهی را ناپاک و الوده نداند اری من به فرداهای

دور میاندیشم  که تمام حرفها درست و صادقانه میدانند شاید

ان روزها هرگز نیایند ولی من به امید

امدن انروز ها زنده خواهم ماند وانتظار خواهم کشید...

چشم درچشم..

چشم در چشمم دوخت جرعه ای زمزمه کرد...

از کنارم برخاست راه افتاد ....

به سوی خورشید وقتی از سینه کش کوه ...

گذشت بغض من نیز شکست...

نظرات یادتون نره دوستتون دارم فعلا..

ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاس در یکشنبه هشتم آذر 1388

لينك مطلب

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو كوئیلو

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاس در یکشنبه یکم آذر 1388

لينك مطلب

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق

خاطراتم میخکوب میکنم                                                                      سرزمین خشک خاطره یخ زده  و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقتها پوچ وتو خالیست

وحال کوچ تبلور زندگیست

باید رفت و

به اندازه تمام تنهایی ها

 فریاد را

 در آغوش کشید

باید رفت و....

 

اینم یه شعر :

 

آشفته خاطر.......

یاریست در خاطرم...

شوریست در سرم

آتشین سهبا ایست در ساغرم

ولی در خاطرش نیست یادم

شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛

یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...

یاریست در خاطرم...

سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛

آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛

اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛

 دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است

 وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...

یاریست در خاطرم...

با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛

با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛

چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛

یاریست در خاطرم....

ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

 

«ازقطره باران» 

 

...

 

 

امیدوارم خوشتون بیاد نظرات یادتون نره...بای تا بعد
ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاس در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

لينك مطلب


لینک های مفید



.:: معرفی سه سیستم کسب درآمد با عضویت رایگان ودر آمد واقعا بالاااااا.... حتما کلیک کن ::.

.::جدید ترین سی دی های حوادث واقعی در جهان ::.

.::سيدی مستند های کامل از بزرگ ترين جادوگر جهان ::.

.::سيدی مستدهایی واقعی از سرگذشت ارواح پس از مرگ ! ::.

.::زبان را در حالت خواب بياموزيد (100٪ علمي و تضميني) ::.

.::سيدی مستدهایی از ابتذال در سينمای ايران ! ::.

.::آموزش زبان انگليسی در خواب ! کاملا علمی و تضمينی و اثبات شده در ايران ! ::.

.::ژورنال لباس 2007 واسه خانم هاي ايراني ! ::.

.::موبايل بازا بيان جديد ترين سيدی های موبايل رو ببينن ! ::.

.::مستندات صوتی تصويری از مشاهده اوراح و جن ها . بسيار ترسناک کليک نکن ! ::.

.::شرکت و شغل خود را در بزرگترين سايت نيازمنديها رايگان معرفی کنيد. ::.

.::با روزي 2 ساعت كار ماهيانه مبلغ 900 هزار تومان دربياريد ::.

.::پسورد آی دی طرفتو تو ۱ دقيقه پيدا کن کاملا تضمينی ! ::.

.::کسب در آمد از اينترنت به همين آسونی ماهی چندين مليون تومان !‌ ::.

.:: آچهار فیلم در یک سیدی اون هم 3000 تومن‌ ::.

.:: در این سایت عضو بشین وبه ازای هر کلیک 30 تومن بگیرین ::.

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by ghandan556.blogfa.com